یکی بود یکی نبود , دنیا همش با یکی بود
* Y A L L O Q
جغدی
روی کنگره های قدیمی دنیا
نشسته بود زندگی را تماشا می کرد
رفتن و رد پای آن را ...
آدم هایی را می دید
که به سنگ و ستون
و به در و دیوار دل می بندند ...
جغد ... اما می دانست
که سنگ ها ترک می خورند
ستون ها فرو می ریزند
در ها می شکنند
و دیوار ها خراب می شوند ...

جغد بارها و بارها
تاج های شکسته
و غرور های تکه پاره شده را
لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود ...
جغد همیشه آوازهایی
در باره ی دنیا و
ناپایداری اش می خواند
و فکر می کرد :
شاید پرده های ضخیم دل آدمها
با این آواز کمی بلرزد ...
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد
آواز جغد را که شنید گفت :

بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی !
آدمها آوازت را دوست ندارند
غمگین شان می کنی ...
دوست ندارند ... می گویند :
بد یمنی و بد شگون
و جز خبر بد چیزی نداری ...
قلب جغد شکست
و دیگر آواز نخواند ...
![]()
سکوت او آسمان را افسرده کرد
آنوقت ... زندگی به جغد گفت :
آوازخوان کنگره های خاکی من
پس چرا دیگر آواز نمی خوانی ؟
دل آسمانم گرفته است ...
جغد گفت : آدمها مرا و
آوازهایم را دوست ندارند ...
زندگی گفت : آوازهای تو
بوی دل کندن می دهد و
آدمها عاشق دل بستنند
دل بستن به هر چیز کوچک
و هر چیز بزرگ ...
تو مرغ تماشا و اندیشه ای
و آنکه می بیند و می اندیشد
به هیچ چیز دل نمی بندد ...
دل نبستن سخت ترین و
قشنگ ترین کار دنیاست
اما ...
تو بخوان و همیشه بخوان
که آواز تو حقیقت است و
طعم حقیقت , تلخ ...
جغد , دوباره بر بالای
کنگره های دنیاست و می خواند ...
و آنکس که , می فهمد , می داند
آواز او پیام عقل و اندیشه است که
می گوید :
آنچه نپاید ... دلبستگی را نشاید ...
| Design By : Pichak |

