یکی بود یکی نبود , دنیا همش با یکی بود
* Y A L L O Q


همراه خود ... نسیم صبا ... می برد مرا ...
یا رب ... چو بوی گل ... به کجا می برد مرا ...؟
ســوی دیـــار صبــح رود ... کــــاروان شــب ...
بــاد فنـــا ... بـــه ملـــک بـقـــا ... مـــی برد مـرا ...
بـا بـال شـوق ... ذره بــه خورشیــد مـی رسد ...
پـــرواز دل ...بـــه ســـوی خـــدا ...مـــی بـرد مــــرا ...
گـفتم کــه : بوی عشق ... که را می برد ز دست ...؟
مستانـــه گـــفت دل ... کــــه مـــرا مــی بـــرد ... مــــرا ...
بـــرگ خـــزان رسـیــــده ی بـــــی طـــاقتــــم "رهـــی"
یــک بـــوســــه ی نسیـــــم ... ز جـــــا مـــی بــــرد مــــرا ...




چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه ی سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده ی بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه ی عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله ی موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

چقدر ... دور تر ا ز احساسم ایستاده ای ... !
چه برسد به ... حس دلتنگی ...

آه ، ای عشق تو در جان و تن من جاری
دلم آن سوی زمان
با تو آیا دارد
ــ وعده ی دیداری ؟
ــ چه شنیدم ؟
تو چه گفتی ؟
ــ آری ؟!

امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره
آن را بسپارمش به باد...

عاشقانه هایی که برایت می نویسم ...
مثل آن چای هایی هستند که ... خورده نمی شوند ...
یخ می کنند و باید ... دورشان ریخت ...
فنجانت را بده ... دوباره برایت پر کنم ...






رو به آسمان کن و ستارگان را ببین

که همچون دل من در هوایت


امروز را دریاب ...
مهربان باش و دوست بدار ...
شاید دیگر ... فردایی نباشد ...

قصه ی ما به سر رسید ...
پرسشم را هیچکس پاسخ نگفت ...




| Design By : Pichak |

